تبلیغات
دختر پسرای قشمی - رمان خواستگاری یا انتخاب فصل دوم
 
درباره وبلاگ


سلام

به وبلاگ من خوش اومدی!

اگه میخواین شما هم مدیر باشین مشخصات و ادرس ایمیلتونو توی قسمت تماس با مدیر بفرستید .

مدیر وبلاگ : دختر قشمی
جستجو

آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :

کد متحرک کردن عنوان وب

کد پیغام خوش آمدگویی

کد عروسک مرلین
SongText.in
song code
دختر پسرای قشمی
enjoy your time




خونه ی فریبا اینا سالن پذیرایی

« پدر و دایی فریبا دارن باهاش صحبت می کنن. پدر فریبا عصبانیه »

پدر فریبا : دختر جون، از قدیم رسم بوده که دختر به سنی که رسید باید شوهر کنه.

فریبا : آره بابا جون اما چه سنی؟! منکه هنوز وقت شوهر کردنم نیس! حالا کو تا اون

سن؟!

« پدر فریبا داد می زنه و می گه »

اون سن و سالی که تو می خوای شوهر کنی، دیگه اسمت دختر جوون نیس که! می شی

پیرزن 1 برای پیرزنام که دیگه خواستگار نمی آد!

« بر می گرده طرف دایی فریبا و می گه »

خان دایی چرا ساکتی؟! تو یه چیزی بهش بگو آخه!

خان دایی که لکنت زبون داره می گه »

ب بِ بِ ببین فَ فَ ف فَدَر فریبا : شب شد خان دایی! بگو دیگه!

فریبا : بابا جون ، زوده! زوده!

پدر فریبا : این راهی یه که باید بری، حالا هر چه زودتر بهتر!

فریبا : بابا جون مگه سفر آخرته؟! این چع افکاریه که شما دارین؟ خان دایی شما یه

چیزی بگین!


« خان دایی بر می گرده طرف پدر فریبا و می گه »

گوگوگوگوگوگوش ...

پدر فریبا : خان دایی من کار دارم باید برم! زودتر بگ دیگه! گوگوش چی؟! گوگوش باید

تو عروسی شون بخونه؟!

« فریبا که می بینه خان دایی تو حرف زدن گیر کرده می گه »

باباجون حالا یه سال دیگخ! مگه چی می شه؟

« پدر فریبا از عصبانیت داد می زنه »

حرف همونه که گفتم! امشب باید این خواستگار بیاد تو این خونه!

فریبام داد می زنه: نه! نه!

همونه خونه طبقه بالا اتاق فریبرز، برادر فریبا یه اتاق شیک

فریبرز با دوستش شایان، دارن با کامپیوتر کار می کنن. شاید پشت کامپیوتر نشسته و »

فریبرزم کنارش. وارد چت شدن.

معلوم بشه. شایان در chat دوربن صفحه مانیتور رو نشون می ده، طوری که نوشته هاس

« حال کار کردن با کی بورد می گه

با چه اسمی وارد بشم؟

فریبرز : عشرت!

« شایان یه نگاه با تعجب بهشمی کنه و می گه »

اسم دیگه بلد نیستی؟!

فریبرز : چرا! عفت!

شایان : این چه اسِمایی یه!

فریبرز : تو کار تو بکن! چی کار به این کارا دار! برو تو چپ= ببینم!

« شایان روی کی بورد کار می کنه »

فریبرز : بزن، بچه ها من اومدم، یوهو!

« شایان چپ چپ نگاهشمی کنه که فریبرز می گه »

به جون شایان اگه هر چی من می گم نزنی نه من نه تو!

شایان شروع می کنه به تایپ کردن. یه لحظه بعد رو صفحه مانیتور جوابش می آد. »

« نوشته می شه

Hi ESHRAT!! LoL

لول و در به گور پدرت! LoL فریبرز : بنویس

« شایان می نویسه . جواب می آد »

U VAGHEAN ESMET ESHRATE?!

شایان : می گه تو واقعا اسمت عشرته؟

فریبرز : بزن، نه! اسم اصلی م عصمته، اما همه جا خودمو عشرت معرفی می کنم!

« شایان می خنده و تایپ می کنه. جواب می آد. شایان می گه »

می گه خه عشرتم اسمه که رو خودت گذاشتی؟

فریبرز : پسرزیتا اسمه؟! عشرت خوبه دیگه

« بعد با حالت ناز و ادا، مثل دخترا خودشو لوس می کنه و می گه »

دلم می خواد به سن شوهر که رسیدم و عقدم کردن، وقتی آقامون می آد خونه، از همون

دم صدا کنه ...

یه دفعه صداشو کلفت می کنه و داد می زنه و می گه »

عشرت! عشرت! کجایی ضعیفه؟!

« دوباره صداشو نازك می کنه و با عشوه می گه »

منم بوئم تو حیاط و داد بزنم و بگم: اینجا عبسآقا( عباس آقا) خسته نباشین.

« شایان داره نگاهشمی کنه و می زنه زیر خنده »

زهر مار! تایپ کن اینایی که گفتم! »: فریبرز

شایان : این چرت و پرتا چیه می گی؟

فریبرز : تو تایپ کن!

شایان : منتظره! چی جوابشرو بدم؟

فربرز : بهش بگو برو گم شو بی سلیقه ی اکبیری!

« شایان می خنده و یه لحظه مانیتور رو نگاه می کنه و وباره می خنده و می گه »

ببین چه خبر شد! همه پسرا می خوان باهات حرف بزنن!

فریبرز : بنویس چه خبرتونه ندید بدید آ! اول نوبت بگیرین, بعد یکی یکی بیان تو

!CHAT Room

شایان : خجالت بکش فریبرز!

فریبرز : از خدا که پنهون نیست، چرا از خلق خدا پنهون باشه؟!

« دوتایی می زنن زیر خنده »

باشی، یه جمله حسابی از کسی نمی شنوی! VHAT فریبرز: تو اگه ده ساعت تو

یه دفعه از پایین صدای جیغ فریبا می آد! فریبرز اصلا توجه نمی کنه و چشمش به »

« صفحه مانیتوره. شایان یه لحظه مکث می کنه و بعد می گه

صدای فریباس!

« فریبرز همونجور که حواسش به مانیتوره می گه »

چیزی نیس، داره حرف می زنه.

صدای یه جیغ دیگه فریبا می آد »

شایان : فریبا جیغ می زنه!

« فریبرز با همون حالت می گه »

صداش اینطوریه! به دلت بد نیار.

این دفعه صدای جیغ ، همراه با صدای شکستن یه چیزی می آد. شایان با حالت »

« ! دلشوره، در حالیکه می خواد از جاش بلند شه می گه

بابا پایین یه خبرایی یه! صدای شکستن یه چیزی م اومد!

« فریبرز با همون حالت گریه می گه »

بشین! اون موزیک متن جیغا شه!

بلافاصله یه صدای جیغ دیگه ، همراه با چند تا صدای شکستن می آد! شایان از جاش »

« می پره و می گه

تو چقدر بی خیالی فریبرز! حتما یه طوری شده فریبا! پاشو بریم دیگه!

« فریبرز همونجور که از جاش بلند می شه می گه »

ای بی فریبا بشم الهی!

پایین ، سالن پذیرایی

بین فریبا و پدرش دعوا ادامه داره. دو ه ا گلدو و قام شکسته و خرده هاش ریخته زمین.

« فریبرز و شایان با عجله از پله ها می آن پایین

فریبرز : چه خبره بابا؟ صداتون از فت تا خونه اون ورتز می آد

« تا پدر فریبرز، فریبرزو می بینه با عصبانیت و تحکم می گه »

همه ش تقصیر تو پدر سوخته س

فریرز: تقصیر من؟!

پدر فریبررز : من این حرفا حالی م نیس باید این خواستگار بیاد خواستگاری

ریبرز یه آن می خنده و با ذوق و خوشحالی می گه »

واسه من؟ جون بالاخره این بخت کور شده ام وا شد

« دستاشو می کوبه به هم و می گه »

من رفتم که حاضر شم

شایاین و فریبا و خان دایی و کبری خانم که خدمتکار ونهس می زنن زیر خنده. پدر »

« فریبرز چپ چپ بهش نگاه می کنه و آروم می گه

حالا وقت شوخیه کره خر؟

فریبرز : شما خودتون گفتین قراره خواستگار برام بیاد! حالا بده یه بچه حرف گوش کن

پیدا شده؟

پدر فریبرز: دارم اون دخترو می گغن!

فریبرز : الهی اتیش به ریشخ عمر این دختره بگیره که هر چی قسمت مه، نصیب اون می

شه!

دوباره فریبا و شایان و خان دایی و کبری خانم می زنن زیر خنده. پدر فریبرز بهشمی »

« گه

آخه ناسلامتی تو داداش بزرگتری یه چیزی م تو بهش بگو

فریبرز : از بس که شماها لوسش کردین دیگه حرف گوش نمی ده که

پدر فریبرز : پسمردونگی تو کجا رفته ؟

فریبرز : اِ...!

« برمی گرده طرف فریبا وهمونجور که دستاشو بحالت تهدید براش تکون می ده می گه »

گیس به سرت نمیذارم پدر سوخته!امشب سر تو میذارم لب باخچه! باید همین امب، شوهر

بکنی، بچه دارم بشی، بچه تم بذاری مدرسه! تا فردا دیپلم گرفته تحویلش بدی!

دوباره همه می زنن زیر خنده! پدرش یه نگاهی به فریبرز می کنه و حرکت می کنه که »

« از خونه بره بیرون. فریبرز ت اینو می بینه می گ

اِ...!بابا!بابا!

« بعد که می بینه پدرش توجه نمی کنه و به خان دایی می گه »

خان دایی صداش کن نذار بره!

خان دایی :ص ص ص ص صب ک ک ک ک ک ک ک ک کن آآآآآآآآآ.

فریبا : خان دایی ول کن! بابام رسید دفترش!

« فریبرز بر می گرده به فریبا نگاه می کنه و با کمی عصبانیت می گه »

باز تو خونه رو ریختی بهم؟!

فریبا با لبخند سرشو میندازه پایین و هیچی نمی گه. فریبرز حرکت می کنه که بره بشینه »

رو مبل. یه اشاره م به شایان کی کنه که اونم بره بشینه. خان دایی هنوز جلو پنجره، جایی

«! که مثلا به حیاط دید داره واستاده . مثلا داره پدر فریبا اینارو صدا می کنه

خان دایی: آقا! کاکاکاکاکاکاکارت دا داد! ...

فریبرز از بغل خان دایی که می خواد رد بشه، دستشرو می گیره و همونجور که با »

« خودش می بره می گه

چشمم کف پِاش، صد تا جمله رو تو یه ثانیه مخابره می کنه بیا ولش کن خان دایی!

« فریبرز و شایان و خان دایی می شینن و فریبرز به فریبا می گه »

ببین چه شری راه انداختی! آخه تو چه مرگته دختر؟! همه دخترا سرِ خواستگار پیدا نشدن

عزا می گیرن تو سر خواستگار پیدا شدن؟!

فریبا همونجا که واستاده، یه مرتبه دستاشو می گیره جلو صورتشو گریه می کنه. »

شایان نارحت می شه و به فریبرز نگاه می کنه. فریبرز یه نگاه به شایان می کنه و بعد بر

« می گرده طرف فریبا و می گه

دستت رو بنداز پایین مرده شور اون جشماتو نشوره!برای منم آره؟!

« فریبا دستاشو از جلو صورتشور می داره و معلوم می شه که گریه نکرده! بعد می گه »

داداش!!

فریبرز : داداش و خناق! این تیآرتا چیه در می آری؟

« فریبا می خنده و میره بغل فریبرز رو مبل می شینه و می گه »

داداش ترو خدا یه کاری بکن! بابا خیلی پیله کرده!

« فریبرز به کبری خانم می گه »

مبری خانم جون یه چند تا چایی بیار گلومون تازه شه!

« بعد به خان دایی می گه »

شمام که چایی می خوری؟

خان دایی : آآآآآآ...

فریبرز : واسه خان دایی با آبلیمو بیار!

« فریبا بغل گوش فریبرز داد می زنه »

داداش!!

« فریبرز از جاش می پره و می گه »

اِ مرضترسیدم!

فریبا : جون من یه کاری بکن فعلا بابا ول کنه.

فریبرز : بالاخره چی؟ گیرم یه سال دیگه شوهر نکردی! اصلا بگو ببینم تو با نفس

ازدواج مخالفی یا موافق؟

فریبا : موافق!

فریبرز : خب مبارکه ایشالا! زن یکی از همین گند گِهُ ها که می آن بشو برو دیگه! تو که

بیچاره رو سر یه سال سه تا سکته می دی! دیگه چه غصه ای داری؟!

« فریبا می خنده و می گه

داداش همون یه سال رو چه جوری تحمل کنم؟

« همه می زنن زیر خنده

فریبرز : ببین! بابا اولتیماتوم داده. اخلاق بابا رو هم که می دونی چیه!

فریبا : آخه ...

فریبرز : آخه بی آخه! پارسالم همین چیزا رو بهم گفتی! دیگه خَرت نمی شم! حرف نزن!

« فریبا تا می آد دوباره یه چیزی بگه فریبرز زود می گه »

حرف نزن! حرف نزن! حرف نزن!

« شایان یه نگاهی به فریبا و بعدش به فریبرز می کنه و می گه »

حداقل اجازه بده که فریبا خانم، حرف شونو بزنن بعد تو مخالفت کن!

فریبرز :آخه تو اینو نمی شناسی! این شروع کنه به حرف زدن، همه ما رو ایننجا خَر می

کنه!

« بعد بر می گرده طرف خان دایی و می گه »

بلا نسبت شما!

خان دایی : خواخوا خوا خوا خوا ...

« فریبرز همونجور تو دهن خان دایی رو نگاه می کنه و یه مرتبه می گه »

خاك بر سر ما کنن که مترجم زبا روسسی نداریم واسه ترجمه اظهارات شما!

« همه می خندن و فریبرز به فریبا می گه »

خب، حرف زن ببینم چی می گی!

« تو همین موقع کبری خانم با یه سینی چایی وارد می شه و به همه تعارف می کنه »

فریبا : من با نفس خواستگایر مخالفم!

« فریبرز همونجور که چایی ش رو از تو سینی ور می داره می گه »

یعنی یه کله بریم سر عقد و عروسی؟!

« فریبا می خنده و تا می آد حرف بزنه که صدا خان دایی بلند می شه »

قا قا قا قا

دوربین خان دایی رو می گیره. فنجون چایی تو دست شه و با دست دیگه ش داره تو »

« فنجون رو نشون می ده و به کبری خانم هی می گه

قا قا قا قا قا قا ...

فریبا : انگار قا قا قا می خواد بریزه تو چایی ش هم بزنه!

فریبرز : نه! انگار همینجوری داره قار قار می کنه!

خان دایی : قا قا قا شق!

فریبرز : ببین خان دایی، این دفعه سومه که جلسه رو ریختی بهم آ!

کبری خانم می ره که قاشق براش بیاره. فریبرز همونجور که داره چایی ش رو می »

« خوره به فریبا می گه

می فرمودین!

فریبا : منظورم اینه که من نمی هوام شوهر کنم! می خوام مرد بگیرم!

تا اینو فریبا می گه، چایی می جه تو گلوی فریبرز و فریبرزم پوف می کنه تو صورت »

خان دایی! خان دایی م از هول ش فنجون چایی رو ول می ده رو شایان! همگی یه مرتبه

« از جاشون می پرن! فریبرز با تعجب زیاد می گه

چی گفتی؟!

فریبا : چرا باید ما دخترا همیشه، نهایتا از بین سه چهار نفر، یکی رو انتخاب کنیم اما شما

مردا حق دارین از بین ایم همه دختر انتخاب داشته باشین؟! کی این حق رو از ما گرفته؟!

من می خوام مرد زندگیم رو خودم انتخاب کنم! مثلا برم تو خیابون و اگه از یه پسر

خوشم اومد ، راه بیافتم دنبالشو خونه شو یاد بگیرم و برم خواستگاریش! مثلا از در و

همسایه، آدرس و نشونی یه پسر رو بگیرم و برم دم خونه ش واستم و وقتی اومد بیرون،

تعقیبش کنم و اگه از رفتارش خوشم اومد، بگیرمش! یا مثلا از دوستم بپرسم شهره تو، تو

فامیلاتون یه پسر خوب و نجیب سراغ نداری من بگیرمش؟!

فریبرز و شایان و خان دایی، همونجور مات واستادن و دارن به فریبا نگاه می کنن که »

« فریبا می گه

آخه چه جوری برات بگم داداش! یعنی ازت خجالت می کشم!

فریبرز : قربون خواهرم برم که انقدر ماخود به حیاس! واقعا باعث خوشحالی و افتخاره و

که تو امنقدر خجالتی هستی! اما ببین، اِنقَدرم شر م و حیا خوب نیسا!

تو به گور پدرت می خندی « همه می زنن زیر خنده و که یه دفعه فریبرز با داد می گه »

که می خوای این بلا ها رو رسما پسرا دربیاری! حالا دیگه یه تک پام می خوایم از خونه

بیام بیرون، همه ش باید تن و بدن مون بلرزه که نکنه فلان دختره که خواستگارمونه، داره

پشت سرمون، سایه به سایه می آد که ببینه ما نجیبیم یا نانجیب؟! تا حالا تو خیابونا با

مامورا قایم موشک بازی می کردیم، از حالا باید با دخترا بکنیم که نکنه بهمون یه وصله

بچسبونن! دوره آخر زمون شده واله!

« بر می گرده طرف شایان و می گه »

مجشم کن صبح از خونه می آی بیرون که بری خبرت سر کار. می رسی سر کوچه که

سوار تاکسی بشی که یه دفعه یه دختر از بغلت رد می شه و یه متلک بهت می گه و احیانا

یه وشگون م از پر و پات می گیره و اتفاقا یکی از دخترا محل م می بینه! وا مصیبتا! مثل

توپ تو محل صدا می کنه که پسر فلانی م پالون ش کجه!

وای دیگه نمی تونیم سرمونو تو محل بلند کنیم! باید شبونه اسباب کشی کبنم و از محله

بذاریم بریم!

« شایان و فریبا و خان دایی می زنن زیر خنده. خان دایی به فریبا می گه »

آآآآآآآخهف ف ف ف ف ف ف ف ف فریبا با بابا با با با جو جو جو جو جو جو ...

« فریبرز زود به فریبا می گه »

ببین خان دایی چه نصایح مفیدی بهت کرد!

« همه می زنن زیر خنده و فریبا می گه »

در مورد جو جو صحبت کرد؟

« همه می خندن و فریبا جدی می شه و میگه

ادامه رمان فردا شب






نوع مطلب :
برچسب ها : رمان خواستگاری یا انتخاب فصل دوم، م مودب پور،
لینک های مرتبط :


دوشنبه 3 تیر 1392 :: نویسنده : دختر قشمی
نظرات ()
شنبه 25 شهریور 1396 07:03 ب.ظ
It is not my first time to pay a quick visit this
web page, i am browsing this website dailly
and obtain pleasant data from here all the
time.
پنجشنبه 16 شهریور 1396 06:25 ق.ظ
I'd like to find out more? I'd want to find out some additional information.
سه شنبه 14 شهریور 1396 07:59 ق.ظ
I simply couldn't leave your website before
suggesting that I extremely loved the standard info an individual supply in your visitors?

Is gonna be back continuously in order to inspect new posts
دوشنبه 16 مرداد 1396 07:47 ب.ظ
Right now it appears like BlogEngine is the preferred blogging platform out there right
now. (from what I've read) Is that what you are using on your
blog?
شنبه 7 مرداد 1396 09:14 ق.ظ
Wow, that's what I was searching for, what a material!
present here at this web site, thanks admin of this web site.
سه شنبه 22 فروردین 1396 12:34 ق.ظ
Hi there this is kinda of off topic but I was wanting to
know if blogs use WYSIWYG editors or if you have to manually code with HTML.

I'm starting a blog soon but have no coding skills so I wanted to get advice from
someone with experience. Any help would be enormously appreciated!
دوشنبه 21 فروردین 1396 10:53 ق.ظ
Right here is the perfect webpage for anyone who really wants to
understand this topic. You realize so much its almost tough to argue with
you (not that I really would want to…HaHa). You definitely put a
brand new spin on a subject which has been written about for a long time.
Great stuff, just great!
سه شنبه 5 آذر 1392 09:16 ب.ظ
بابا ای ول بعضیا چقد خجالتین!!!!!!تو رو خدا واقعا بزنگیم جون مادرت براهمه وقت داری آیااااا؟؟؟؟؟؟
دوشنبه 15 مهر 1392 11:14 ب.ظ
سلام بر رفقای عزیز ماراهم یادتون نره برای آشنایه بیشتر بامن به شماره ام زنگ بزنید در خدمتم 09378482748
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر