تبلیغات
دختر پسرای قشمی - رمان خواستگاری یا انتخاب فصل سوم
 
درباره وبلاگ


سلام

به وبلاگ من خوش اومدی!

اگه میخواین شما هم مدیر باشین مشخصات و ادرس ایمیلتونو توی قسمت تماس با مدیر بفرستید .

مدیر وبلاگ : دختر قشمی
جستجو

آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :

کد متحرک کردن عنوان وب

کد پیغام خوش آمدگویی

کد عروسک مرلین
SongText.in
song code
دختر پسرای قشمی
enjoy your time




داش این بود شعارایی که می دادی؟ مگه تو خوشبختی منو نمی خوای؟ مگه تو من

دوست نداری؟ مگه سعادت منو نمی خوای؟ دلت می خواد که من شیش ماه بعد از شوهر

کردنم با یه بچه طلاق بگریم؟!

فریبرز : دل مم بخواد نمی شه! نامزدی و عقد و عروسی و بچه دار شدن و طلاق گرفتن

هیچ جوری تو شیشماه نمی شه!

فریبا : دادش

فریبرز : مرض! حرف همونه که بابا گفت !

« فریبا یه لحظه مکث می کنه و بعد می گه »

باشه داداش. هر جوری که شناها بخواین. اما بعنوان یه برادر بزرگتر ازت بیشتر از اینا

انتظار داشتم! من شوهر می کنم اما همیشه حسرت رو دارم که می تونستم با مردی که

دوستش دارم زندگی بهتری رو داشته باشم! اگه افکار تحصیلکرده هامون اینطوریه، وای

به بیسوادامون! مادر داشتم! اگه الان مامان زنده بود، ازم حمایت می کرد و نمی ذاشت منو

اینطوری بزور شوهر بدین!

همه ساکت می شن. خان دایی اشک ت چشماش جمع می شه و می شینه. فریبرزم »

« ناراحت میشه و می شینه و آروم می گه

آخه خواهر جون یه خورده فکر کن! اینجا ایرانه! ماها همه فرهنگ خودمونو داریم! من

هنوز وقتی عطسه م می گیره، یه جا وایمیستم و تو آسمون دنبال خورشید می گردم! ماها

هنوز تا یکی قیچی رو بهم می زنه، بهش میگیم نزن دعوا می شه! ماها هنوز تو سال

2005 می گیم اگه به سگ آب بپاشی زیگیل دی می آری! ماها هنوز وقتی می خوایم

آبجوش بریزیم زمین، قبلش اجَنه ها رو خبر می کنیم که ردشن آبجوش روشون نریزه!

ماها هنوز اسیریم! اسیر این چیزا و هزار تا خرافات دیگه!

حالا تو می خوای یه همچین جایی، راه بیافتی بری خواستگاری پسرای مردم!

فریبا : همیشه یه اولین باری هس!

فریبرز : حتمام این اولین بار نصیب مای بدبخت شده؟!

شایان : فریبا خانم درست می گن. ما نباید حق انتخاب رو از ایشون بگیریم.

فریبرز : ببحشین آقای ماندلا! هوا تاریک بود نشناختم تون!

شایان : در رو واکن فریبرز!

فریبرز : صدای زنگ نیومد که!

« بعد داد می زنه »

کبری خانم! کبری خانم! انگار در می زنن!

« فریبرز با تعجب به شایان نگاه می کنه »! شایان : در قفسرو می گم

شایان : تو به عنوان یه انسان، یه آدم، الان می تونی تو همین اجتماع کوچیک، از آزادی

همونوع ت دفاع کنی! چرا یه دختر، بخاطر دختر بودنشتو یه خانوداه، همیشه باید تحت

فرمان باشه. تحت فرمان پدر! تحت فرمان برادر! حالا این برادر می تونه جای اینکه

جلوش سد بشه، کمکش کنه!

« فریبرز یه خرده فکر می کنه و می گه »

گیرم من در این قفس رو وا کردم. این پرنده نمی تونه تو این هوای کثافت پرواز کنه!

جاش تو قفس امن تره! این آزادی به دردش نمی خوره!

شایان : تو کمکش کن. حالا یا می تونه از آزادیش استفاده بکنه یا نمی تونه! اون دیگه به

خودش مربوطه!

فریبرز یه نگاه به شایان می کنه و بعد فنجون چایی ش رو ور میداره و شروع می کنه »

به خوردنم. فریبام با یه حالت تعجب از طرز فکر شاین، بهش نگاه می کنه. یه خورده بعد

« فریبرز می گه

بابامو چیکار کنم؟! گیرم من راضی شدم، اون چی؟

شایان : تو اگه رای ت باشه، همه رو می تونی راضی کنی! پاشو ، پاشو برو یه تلفن بهش

بکن که پس فردا به وجدان حودت بدهکار نباشی!

فریبرز یه لحظه مکث می کنه و بعد همونجور که به حالت عصبانی از جاش بلند می »

شه، می گه

تُف به گور به پدرِ هر چی دختر اختیار سرخورده! حالا باید اون یکی اره بدیم، تیشه

بگیریم!

منزل دیگر پدر فریبرز

« پدر فریبرز و فریبرز و زن پدر ، تو سالن نشستن

زن پدر : چه عجب فریبرز خان! راه گم کردین!

فریبرز : عجب جمال شماس. راه رو که خیلی وقته گم کردیم!

پدر فریبرز : حرف زدی؟!

فریبرز : خب ایشون یه چیزی گفتن، منم جواب دادم دیگه!

پدر فریبرز : دارم فریبا رو می گم!

فریبرز : آهان! بعله حرف زدم.

پدر فریبرز : راضی شد؟

فریبرز : بعله که راضی شد!

پدر فریبرز : خب الحمد الله.

فریبرز : یعنی با بدبختی راضی ش کردیم!

پدر فریبرز : خب، خدا رو شکر.

فریبرز : یعنی اولشمی گفت اصلا اسمشو نیار! بعد کم کم راضی شد.

پدر فریبرز : خب الحمد الله.

فریبرز : خیلی سورواستاده بود اولش آ! ولی بعد راضی شد.

پدر فریبرز : خب شکر خدا.

فریبرز : خیای یه دنده س آ! اما بالا خره راضی شد.

پدر فریبرز : خب الحمدالله.

فریبرز : یعنی ...

پدر فریبز : اِ ...! خفه م کردی! هرچی بود راضی شد دیگه!

فریبرز : بعله! یعنی اولش...

پدر فریبرز : بسمی کنی یا نه؟!

فریبرز : می خوام بگم اولش...

« پدر فریبرز با عصبانیت می گه »

بعله اولش لجباز و یه دنده بود اما بعدش راضی شد! درسته؟!

فریبرز : دقیقا! اول یه دنده و لجباز ، بعد راضی.

« پدر فریبرز چپ چپ نگاهشمی کنه و زن پدرش یواش می خنده »

پدر فریبرز : پس امشب خواستگارا بیان؟!

فریبرز : می خوان بیان بیان، فدم شون سر چشم. می شینیم چایی و شیرینی و میوه می

خوریم و حرف می زنیم و سرمون گرم می شه! اتفاقا خیلی م خوبه! آدم دور هم جمع می

شه و چهار نفر رو می شناسه و ...

پدر فریبرز : یعنی چی؟!

فریبرز : یعنی اینکه مهمون حبیب خداس دیگه!

پدر فریبرز : اینا مهمونی نمی آن که!

فریبرز : پسمی آن چی کار؟

پدر فریبرز یه چپ چپ نگاهشمی کنه و ی گه م »

می خوان بیان خواستگاری بنده!

فریبرز : ماشاالله به این قد و قامت و اشتهاتون! چند بار می خوای داماد بشی شما؟!

پدر فریبرز : می گم می خوان بیان خواستگاری فریبا!

فریبرز : اینو دیگه فکر نکنم راضی بشه!

پدر فریبرز : پس تو کره خر به چی راضی ش کردی که دو ساعته داری برام می گی و

من شکر خدا می کنم؟!

فریبرز : آدم باید در هر لحظه از زندگیش، شکر خدا رو بکنه! گیرم دو تا شکرم اضافه

کرد! راه دوری نمی ره که!

« پدرش با عصبانیت می گه »

می گم پس به چی راضی ش کردی؟!

فریبرز : به اینکه بره خواستگاری دیگه!

« پدرش اشتباهی حالی ش می شه و یه نفسراحت می کشه و می گه »

خی از اول همینو بگو دیگه!

فریبرز : خب همین!

پدر فریبرز : منم که از اول همینو گفتم! بالاخره فریبا راضی شد که بیان خواستگاری!

فریبرز : بعله، شما درست می فرمائین. جمله تقریا تمامشدرسته با یه کلمه تفاوت!

پدر فریبرز : یعنی چه؟!

فریبرز : یعنی اینکه بالاخره فریبا راضی شد که بره خواستگاری!

پدر فریبرز : بیا خواستگاری!

فریبرز : بره خواستگاری؟

پدر فریبرز : بیان !

فریبرز : بره!

« پدر فریبرز آروم می گه »

بیان!

فریبرز : بره.

« پدرش داد می زنه می گه »

میگم بیان!

فریبرز : بره!

زن پدر : انقدر حرص نخور! برای قلبت خوب نیس!

فریبرز : خب راست می گن! انقدر بیا برو راه میندازی که قلبت نارحت می شه دیگه!

« زن پدر یه لیوان آب می ده به پدر فریبرز و اونم یه خرده می خوره و بعد می گه که »

آدم دو ساعت با این پسر حرف بزنه و یه جمله دستگیرش نمی شه! بچه جون، یه جمله

قشنگ می گم، توام قشنگ جواب بده! فریبا راضی یه که اینا بیان خواستگاریشیا نه؟!

فریبرز : نه!

پدر فریبرز : یعنی چی؟!

فریبرز : بابا فریبا می خواد خودش بره خواستگاری! همین!

« پدر فریبرز یه لحظه ساکت می شه و بعد آروم می گه »

یعنی ...

فریبرز : یعنی فریبا مثل یه مرد بلنمد میشه و لباس شیک می پوشه و با جنابعالی و خان

دایی و من، تشریف می بریم خواستگاری یه آقا پسر.

« پدرش داره تو مغزش این مساله رو تحلیل می کنه! یه لحظه بعد آروم می گه »

یعنی ماها همگی با همدیگه راه بیافتیم و بریم خواستگاری پسرا؟

فریبرز : بعله، ولی نه هر پسری! یه پسر خوب و نجیب و خونواده دار!

« پدر فریبرز در حال تحلیل قضیه برای خودش ، بازم آروم می گه »

گل و شیرین دستمون بگیریم و بریم خواستگاری پسرا!

فریبرز : گل و شیرین من می گیرم! خیلی م خوبه! اصلا خوب شد گفتین! ممکن بود یادمون

بره و یه دفعه دست خالی می رفتیم!

یه لحظه سکوت برقرار می شه و بعد یه مرتبه پدرش میز و هر چی رو که روش هست »

بلند می کنه و پرت می کنه یه طرف! بعد یه نگاه با عصبانیت زیاد به فریبرز می کنه وراه

« می افته طرف اتاقش. تا می خواد بره تو اتاقش فریبرز صداش می کنه و می گه

نگفتین! شمام تشریف می آرین یا نه؟!

پدرش لحظه آخر بر می گرده و بهشمی گه : »

خفه شو الاغ!

همون جازن پدر میز رو درست کرده و هر چی از روش ریخته بود زمین، جمع می کرده. گلدونم »

مثلا می ذاره رو میز و همه جی شکل اولشرو پیدا می کنه. فریبرزم آروم رو مبل نشسته

« و وقتی کار جمع و جور تموم می شه، فریبرز از جاش بلند می شه و می گه

باجازتون من برم.

زن پدر: ببخشین که بد شد!

فریبرز : برای شما خوب باشه، بدی ش مال ما! با اجازه.

زن پدر :یه دقیقه بشین کارت دارم.

فریبرز : نه دیگه.

زن پدر : خواهشمی کنم!

« فریبرز یه نگاه بهشمی کنه »

همون جا

« فریبز نشسته و زن پدر چایی براش آورده. بعد بهش سیگار تعارف می کنه »

فریبرز : نمی کشم.

زن پدر : بابات می دونه که می کشی.

فریبرز : جلوی بابا م نمی کشم!

زن پدر : بابات که حالا نیس!

فریبرز یه سیگار ور می داره و با فندك خودش، سیگار زن پدرشمروشن می کنه و بعد »

« مال خودش رو روشن می کنه. زن پدرش می شینه و می گه

شد شماها یه گوشه این زندگی م بدین به من؟

فریبرز : شما یه گوشه ، بودین!

زن پدر : اون گوشه رو نمی گم! یه گوشه ی بار زندگی رو می خواستم!

فریبرز : همین یه خرده پیشمی تونستین یه گوشه رم بگیرین!

زن پدر : اصلا حساببم نکردین ؟

« فریبرز دود سیگارش رو می ده بیرون و می گه »

از این حساب کتابا بلد نبودیم!

زن پدر : اگه حساب کتاب بلد بودین، این وقتا به دردتون می خوردم!

فریبرز : داره خودشو سبک می کنه! فریبا لجباز تر از اونه!

زن پدر : شد یه بار کاری بکنین که منم یه کوچولو احساس امنیت کنم؟

« فریبرز نگاهشمی کنه »

زن پدر : منم یه زن بودم! بدون حق انتخاب!بدون پشتوانه! بدون امنیت! با دو سه تا رقیب

قوی مثل شما!

فریبرز بازم نگاهش می کنه زن پدر قندون رو می گیره جلوش و یه لبخن می زنه و »

« می گه

من جای مادر شمام!

« فریبرز یه قند ورمی داره و می گه »

چیزی از شما ندیدیم که کاری براتون بکنیم!

زن پدر : همین که بابا به این بداخلاقی رو براتون نگهداری می کنم بس نیس؟

« فریبرز نگاهشمی کنه و می گه

نیت!

« بعد مکث می کنه و می گه »

الان وقت شه که نیت تون رو نشون بدین!

زن پدر : اون وقت یه گوشه مال من می شه؟

فریبرز : دل ماها کثیر الاضلاع س! خیلی گوشه داره!

بعد یه لبخند بهش می زنه و سرشو می ندازه پاییت و فنجون چایی ش رو ور می داره. »

یه لحظه بعد صدای بز و بسته شدن در می آد.

« زن پدر رفته تو اتاق پدر فریبرز که باهاش حرف بزنه و راضی ش کنه.

ادامه رمان  فردا شب





نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :


سه شنبه 4 تیر 1392 :: نویسنده : دختر قشمی
نظرات ()
یکشنبه 26 شهریور 1396 01:30 ق.ظ
Ahaa, its good conversation regarding this piece of writing at this place at this website, I have read all that, so at this time
me also commenting here.
سه شنبه 14 شهریور 1396 10:18 ب.ظ
I'm really impressed with your writing skills and also with the layout on your blog.
Is this a paid theme or did you customize it yourself?
Either way keep up the nice quality writing, it's rare to see a great blog like this one these days.
یکشنبه 15 مرداد 1396 09:42 ق.ظ
That is very interesting, You are an excessively skilled blogger.
I've joined your rss feed and look forward to seeking more of your magnificent post.
Additionally, I've shared your website in my social networks
دوشنبه 5 تیر 1396 12:41 ق.ظ
بسیار قلب از خود نوشتن در حالی
که ظاهر شدن دلنشین در آغاز آیا نه کار
کاملا با من پس از برخی از زمان.
جایی درون پاراگراف شما در واقع موفق به من مؤمن اما تنها برای کوتاه در حالی که.

من هنوز مشکل خود را با جهش در منطق و شما ممکن است را سادگی به پر همه
کسانی معافیت. در صورتی که شما که می توانید انجام من خواهد مطمئنا بود در
گم.
پنجشنبه 17 فروردین 1396 12:05 ب.ظ
Hello there! I know this is kinda off topic however , I'd figured I'd ask.
Would you be interested in trading links or maybe guest authoring
a blog article or vice-versa? My website discusses a lot
of the same topics as yours and I believe we could greatly benefit from each other.
If you might be interested feel free to shoot me an e-mail.
I look forward to hearing from you! Awesome blog by the way!
سه شنبه 12 شهریور 1392 01:44 ب.ظ
چرا نظرم رو تایید نمی کنید راستی مدرسه ی من خرد است لطفا به لیست اضافه کنید باتشکر
دختر قشمیمدرسه خرد دقیقا کجاست ؟
جمعه 8 شهریور 1392 12:35 ب.ظ
لطفا به ما هم یه سر بزن
سه شنبه 18 تیر 1392 12:29 ق.ظ
خنده ام میگیرد
وقتی پس از مدت ها بی خبری
بی آنکه سراغی از این دل آواره بگیری
میگویی :دلم برایت تنگ است
یا مرا به بازی گرفته ای
یا معنی واژه هایت را خوب نمیدانی
دلتنگی ارزانی خودت..
سایت سنگین شده سر به ما نمیزنی!
چهارشنبه 5 تیر 1392 01:29 ب.ظ
ینو کسی برام
فرستاده مال من نیست
ممکنه مسخره به نظر بیاد ولی واقعا اتفاق میافته!می خوای صورت کسی رو که واقعا دوست داره ببینی؟
اینو به ۱۰ نفر بفرست بعد برو به ادرس
http://amour-en-portrait.ca.cx/(این یه بازی فرانسویه)صورت کسی که دوست داره ظاهر میشه خطر سوپریز شدن!(تقریبا ۹۰%شبیه)من خواستم این بازیو دور بزنم مستقیما رفتم به اون ادرس گفت اینطوری نمیشهباید به۱۰نفر بفرستیش نمیدونم چه طوری فهمید..امتحانش مجانیه….
دختر قشمیقبلا رفتم ب این سایت ولی صورتش مشکل داشت
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر