تبلیغات
دختر پسرای قشمی - رمان خواستگاری یا انتخاب فصل چهارم
 
درباره وبلاگ


سلام

به وبلاگ من خوش اومدی!

اگه میخواین شما هم مدیر باشین مشخصات و ادرس ایمیلتونو توی قسمت تماس با مدیر بفرستید .

مدیر وبلاگ : دختر قشمی
جستجو

آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :

کد متحرک کردن عنوان وب

کد پیغام خوش آمدگویی

کد عروسک مرلین
SongText.in
song code
دختر پسرای قشمی
enjoy your time




همون خون، دم در

فریبرز خوشحاله. داره خداحافظی می کنه و می ره. پدرش و زن پدرش دم در واستادن »

«

پدر فریبرز : اما یادت نره! فقط یه هفته! همین!

فریبرز یه سری تکون می ده و بعد به زن پدر نگاه می کنه و بهشمی خنده. اونم بهش »

« می خنده و می گه

یه گوشه مالِ من؟

فریبرز : مال شما.

« دوباره هر دو می خندن »

پدر فریبرز : گوشه چیه دیگه؟!

فریبرز : هیچی! یه گوشه ی کارو می گیم!

خونه فریبا اینا، داخل سالنو شایان و خان دایی نشستن. فریبرز در حالی که آروم آؤوم داره برای خودش »

شعر می خونه، از راهرو می آد تو سالن و می آد طرف اونهای دیگه

دوباره می سازمت وطن اگر چه با خشت جان خویش

ستون به سقف تو می زنم اگر چه با استخوان خویش

شایان : چی شد؟!

فریبرز آروم می ره سر جاش می شینه و دو تا سیگار از تو پاکت در می آره و روشن »

« می کنه و یکی ش رو می ده دست شایان می گه

اصلا فکر نمی کردم بابام انقدر آدم خودداری باشه!

« فریبا با ذوق و شوق می گه »

چی گفت داداش؟!

فریبرز : وقتی حرفامو بهشزدم، فقط گفت خفه شو الاغ بعد گذاشت و رفت! خیلی یه ها

که یه پدر انقدر راحت و صمیمانه با پسرش ارتباط بر قرار کنه!

« همه یه لحظه خشکشون می زنه و بعد شایان می گه »

فقط همینو گفت ؟!

فریبرز : نه، خیلی چیزای قشنگ دیگه م داشت بهم بگه اما نگفت! ناگفته هاش اکثرا پیام

بود! یعنی پیام رو به من می داد، اما مخاطبش تموم فک و فامیل و دوست و آشنا و در و

همسایه مون بودن! فقط خداپدر سپیده خانمو بیامرزه و بابام پیاما رو گذاش که تو خلوت

بهم بده!

شایان : بالاخره جواب چی بود؟!

« قریبرز یه لبخند می زنه به شایان و می گه »

می خوای تموم جواب رو بشنفی؟! بپر همین الان هنوز الان هنوز سر حاله، یه زنگ بزن

بهش!

ساساین : اِ ...! لوس نشو دیگه!

فریبرز : هیچی بابا! اول در سخنان پیش از دستور حسابی به تموم کسو کار من سلام

جداگانه و علیهده فرستاد! در دستورم گفت فقط یه هفته مهلت دارین! سر یه هفته باید یه

داماد بهش معرفی کنیم! بدیهی ست پس از موعد مقرر، در صورت عدم اعتراف صریح

یک نفر به دامادی، خودبخود وبصورت اتومات، یه داماد تسخیری، خودش برامون پیدا

می کنه و ور می داره می آره، خونه!

« یه لحظه سکوت بر قرار می شه و بعدش شایان می گه »

دیگه چیزی نگفت؟

« فریبرز یه نگاهی بهشمی کنه و می خنده و می گه »

گوشتو بیار، در گوش ت بگم دیگه چیا می گفت!

« شایان بهش چپ چپ نگاه می کنه که فریبا می گه »

یه هفته که خیلی کمه!

فریبرز : حکم قابل استیناف نیس!

فریبا : تو یه هفته من چیکار کنم داداش؟!

« فریبرز در حالیکه داره سیگارش رو خاموش می کنه می گه »

والا شرایط با شرایط فرق می کنه! اگه یه همچین ضرب العجلی به من می دادن، من همین

الان یه تک پا بلند می شدم می رفتم جلو یه دونه از این دانشگاه های آزاد، واحد

دخترونه! تعطیل شده نشده، از بین دویست سیصد نفر دختر، یه دونه شیذین و آبدار و

رسیده شو سوا می کردم و می ذاشتم تو پاکت و می آوردم خونه تحویل می دادم! اما

وضع تو با من فرق می کنه! من می تونم یه دختر دانشجو بگیرم اما تو نمی تونی یه پسر

دانشجو بگیری! سن ش به ازدواج نمی خوره!

« فریبا یه لحظه مکث می کنه و بعد می گه »

من اصلا فکر این مهلت کم رو نکرده بودم!

فریبرز یه نگاه به فریبا و بعدش یه نگاه به شایان می کنه ومی گه

دیدی حالا اگه در قفسم واکنی، تو این هوا نمی شه پرواز کرد؟!

شایان : تو اگه بخوای می شه!

فریبرز : یه چیزی بهت می گم که هم آتّ بشه و هم نونت آ!!

شایان : جدا هیچ فکری، ایده ای تو کله ت نیس؟

فریبرز : ایده که دارم اما یه خرده سختع؟

« فریبا ذوق می کنه ومی گه »

باشه، تو فقط بگو داداش!

فریبرز : امروز مسایق هی فوتباله. چطوره بریم بلیت بگیریم و بریم استادیوم آزادی؟!

اونجا می تونی از بین صد هزار کاندیدا، دست یکی رو بگیری و زنش بشی یعنی مرد

بگیری! انتخاب از این بهتر نمی شه! از بین صد هزار نفر! والا که مردشم هستیم یه همچین

امکان خوبی در اختیارمو نیس!

« شایان و خان دایی می زنن زیر خنده. فریبا می ره تو فکر و می گه »

اتفاقا بدم نگفتی! حالا گیرم پنجاه شصت هزار نفرشون واجد شرایط نباشن. بازم می مونه

چهل هزار نفر! بد نیست!

فریبرز و شایان و خان دایی یه نگاهی به فریبا که هنوز تو فکره می کنن و فریبرز می »

« گه

رو تو برم! چهل هزار نفر! تازه بد نیس؟!

فریبا : نه نه ! یعنی خوبه!

فریبرز : اشتباه کردم! تا ده روز دیگه هیچ مسابقه ای برگزار نمی شه! مگه اینکه بریم

رئیس فدراسیون فوتبال رو ببینیم و ازش خواهش کنیم تو مدت قانونی ما، لطف کنه و یه

مسابقه برگزار کنه!

« فریبا همونجور که تو فکره یه مرتبه می گه

مسابقه والیبال چی؟ والیبال م برگزار نمی شه تو این هفته؟!

فریبرز : نه اون فایده نداره! آخر آخرش، سالن پرم که باشه، می شه دو هزار نفر! ورزش

والیبال زیاد طرفدار نداره! باید یه فکر اساسی کرد!

« بعد یه نگاه به فریبا می کنه و می گه »

دختر جدی گرفتی حرف منو؟! همین یه کارمون مونده که بیفتیم بین تماشاچیا دنبال مرد!

« بعد یه دفعه می گه »

آهان! پیدا کردم!

« همه با هم می گن »

چی؟!

فریبرز : یه آگهی می دیم تو روزنامه واسه هنر پیشگی! می گیم مثلا احتیاج به یه هنرپیشه

ی مرد خوش تیپ و قیافه داریم که جلوی خانم ... بازی کنه! چطوره؟!

شب پشت بوم خونه فریبا اینافذیبا می ره لب پشت بوم بغلی و چند تا سوت، به حالت رمز می زنه و کمی بعد صدای »

« پا میاد و بعدش شهره پیداش می شه و تا می رسه و می گه

چقدر طول دادی؟! چی شد بالاخره!

دوستش یه هورا .(v) فریبا آروم می خنده و با دستش علامت پیروزی رو نشون می ده »

« می کشه و می گه

بذار مریمم صدا کنم!

تند می دوئه اون سر پشت بوم و چند تا سنگ میندازه تو حیاطشون و کمی بعد سر و »

کله مریمم پیدا می شه. بعدش صدای یه جیغ خوشحالی می آد و شهره و مریم می آن رو

« پشت بوم فریبا اینا و تا می رسن مریم با خوشحالی به فریبا می گه

چه جوری گول شون زدی و راضی شون کردی؟!

فریبا : گول شون نزدم! یعنی داداشمو نمی شه گول زد! خیلی زرنگه!

شهره : پس چیکارش کردی؟

فریبا : خرش کردم!

« سه تایی می زنن زیر خنده و یه خرده بعد شهره با حالت نرانی می گه »

حالا تو مطمئنی که این کار درسته؟

فریبا : هر کسی، هر وقت از حق و حقوقش استفاده کنه درسته!

شهره : یعنی می گم بعدش برات بد نشه!

فریبا : من کاری بدی نمی خوام بکنم فقط می خوام ھمسرم رو خ ودم انتخ اب بک نم!

ببین! خدا ماها رو آزاد آفریده! شماها به من بگین! فرق ما مثلا با خر و الاغ چیه؟

« مریم و شهره یه فکر می کنن و بعد می گن »

مریم : گوشاشون درازه!

شهره : دمم دارن!





نوع مطلب : رمان، 
برچسب ها : رمان خواستگاری یا انتخاب فصل چهارم،
لینک های مرتبط :


چهارشنبه 5 تیر 1392 :: نویسنده : دختر قشمی
نظرات ()
دوشنبه 16 مرداد 1396 11:28 ب.ظ
What's Happening i am new to this, I stumbled upon this I have found It absolutely useful and it has
aided me out loads. I hope to give a contribution & help different users like
its helped me. Great job.
یکشنبه 15 مرداد 1396 02:54 ب.ظ
Hmm is anyone else encountering problems with the images on this blog loading?
I'm trying to determine if its a problem on my end or if it's the blog.
Any feedback would be greatly appreciated.
شنبه 7 مرداد 1396 09:23 ق.ظ
Woah! I'm really enjoying the template/theme of this site.
It's simple, yet effective. A lot of times it's difficult
to get that "perfect balance" between user friendliness
and visual appeal. I must say that you've done a superb job with this.
In addition, the blog loads super fast for me on Safari.
Superb Blog!
سه شنبه 22 فروردین 1396 12:16 ق.ظ
Hi there! Do you know if they make any plugins to protect against hackers?
I'm kinda paranoid about losing everything I've
worked hard on. Any suggestions?
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر