تبلیغات
دختر پسرای قشمی - ادامه رمان خواستگاری یا انتخاب فصل چهارم
 
درباره وبلاگ


سلام

به وبلاگ من خوش اومدی!

اگه میخواین شما هم مدیر باشین مشخصات و ادرس ایمیلتونو توی قسمت تماس با مدیر بفرستید .

مدیر وبلاگ : دختر قشمی
جستجو

آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :

کد متحرک کردن عنوان وب

کد پیغام خوش آمدگویی

کد عروسک مرلین
SongText.in
song code
دختر پسرای قشمی
enjoy your time




فریبا : گم شین! دارم جدی حرف می زنم! فرق ما با اونا عقل مونه! من فقط تولدم به

اختیار و انتخاب خودم نبود! بقیه ش رو خودم انتخاب کردم! شیر خوردم چون برام خوب

بود! اگه بد بود نمی خوردم! غذا خوردم! اگه بد بود نمی خوردم! بازی کردم! اگه بد بود

نمی کردم! درس خوندم! اگه بد بود نمی خوندم! دانشگاه رفتم، تفریح کردم! موسیقی

گوش دادم! شاد بودم! همه اینا رو انجام دادم چون خوب بود!همه شم به انتخاب خودم

بود! حالا چه دلیل داره که انتخاب یکی دیگه شوهر بکنم؟! این یکی م می تونم خودم

انتخاب کنم!

« بعدش می ره تو فکر و می گه »


فقط می ترسم که نکنه همه جوانب رو در نظر نگرفته باشیم! ولی خب، مهلت کمه! فعلا با

همین اطلاعات و تدارکات کم شروع می کنیم! خب ، نقشه ها!

مریم بلافاصله سه چهار تا نقشه بزرگ لوله شده از یه گوشه پشت بوم می آره و پهن »

می کنه رو پشت بوم و چند تا سنگ میندازه چهار طرفشو می گه

1) یک هزارمه. توش جزئیات دقیقا نشون داده شده. منطقه شهرك ⁄ همه نقشه ها ( 1000

قرمز (×) غرب، جردن، خیابون فرشته، زعفرانیه و فرمانیه. خونه هایی که با ضربرد

و با رنگ (×) مشخص شدن، در درجه اول اهمیت قرار دارن. خونه های با علامت

سبز،مرحله دوم.

ساکنین هر خونه با نقطه نمایش داده شدن. نقاط نارنجی مربوط می شن به پدر و مکادر،

نقاط زرد، دختر خونه، نقاط بنفشپسر تو خونه.

شهره یه چراغ در می آره و روشن می کنه و می گیره رو نقشه. هر سه تا شون رو نقشه »

« خم شده

فریبا : ما رفصت زیادی نداریم! فقط یک هفته!

مریم : قابل تمدیده؟

فریبا : فکر نکنم. باید اهداف گلچین بشن!

شهره : قبلا انجام شده.

« رو از یه جا می آره و بازش می کنهو می گه LABTAP یه »

مورد درجه اول.

« بعد با کامپیوتر کار می که و می گه »

خیابون فرشته، نام، سهیل. نام خانوادگی، تیموری. سن، سی سال. میزان تحصیلات،

لیسانس. شاغل. محل کار، کار خونه پدرش. تک فرزند خونواده س.

فریبا : روش مطاله شده؟

شهره : آره، وارد چت نمی شه. به تلفن های ناشناس جواب نمی ده. در مقابل فوت کردن

توگ وشی تلفن، تنها عکس العملش قطع کردن تلفنه. پسر خیلی خوبیه! منکه خیلی

چشمم گرفت تش

فریبا یه حالت پسرونه می گه »

جون شهره اگه خیلی چشمت گرفت تش، بی خیالش شیم!

« شهره با همون حالت جواب می ده »

نه تو نمیری! مبارك باشه، مفت چنگت!

فریبا : می گم اصلا بیا تو بگیرش! بی تعارف می گم والا!

شهره : فدای مرام ت! تو بگیریش انگار من گرفتم! چه فرقی می کنه؟

« سه تایی می زنن زیر خنده و فریبا می گه »

22 دقیقه. / ساعتا تونو میزون کنین. ساعت 15

« همه تنظیم می کنن »

فریبا : عملیات، فردا راس ساعت 8 صبح شروع می شه.

« بعد دستشرو می اره جلو و می گه »

به امید پیروزی!

همه دخترا دست راست شونو می ارن جلو و میذارن رو همدیگه. همه دستا ظریف و »

لاك زده، انگشتر و دستبند. بعد نوبت دست چپ می شه. به حالت علامت اتحاد. بعد فریبا

می زنه زیر خنده و با یه دستش، مجکم کی زنه رو آخرین دست! مثل نون ببر کباب بیار

« ! که صاحب دست یه جیغ می کشه و شروع می کنن به بازی و می خندنبیرون داخل یه پژو

شهره پشت فرمون نشسته و فریباو مریمم، یکی جلو و یکی عقب نشستن. ماشین در »

« حال حرکته که یه مرتبه فریبا می گه

بگیر بغل

شهره ماشین رو می آره سمت راست و می زنه رو ترمز! کمی جلوتر، یه پسر تو خیابون »

واستاده منتظر تاکسی یه. فریبا پسره رو نشون می ده و می گه

چطوره بچه ها؟

مریم : بد نیست!

فریبا : برو جلو سوارش کنیم.

شهره حرکت می کنه و می ره جلو پسره می ایسته و فریبا شیشه رو می کشه پایین و به »

« پسره می گه

کجا تشریف می برین، برسونیم تون.

« پسره جا می خوره ومی گه »

خیلی ممنون، مزاحم نمی شم.

فریبا : چه مزاحمتی؟ بفرمائین خواهشمی کنم!

« پسره که تو صورتش حالت بلاتکلیفی معلومه، می گه »

خیلی ممنون ولی فکر نکنم مسیرمون یکی باشه!

مریم : اتفاقا برعکس! ماهام همونجا می ریم که شما می خواین برین!

فریبا : نترسین آقا پسر! فقط می خوایم کمک کنیم!

تا فریبا می گه نترسین پسره، انگار که بهش برخورده باشه، با اکراه در عقب رو وا می »

کنه و سوار می شه. شهره، با قفل مرکزی، درها رو قفل می کنه!تا ضامن در طرف پسره

می ره پایین، پسره وحشت می کنه اما هیچ نمی گی. شهره حرکت می کنه که فریبا به

« پسره می گه

ببخشین، حضرتعالی چند سال شونه؟

پسره حالت اضطراب داره. فریبا برگشته و نگاهش می کنه. مریمم همینطور. شهره م »

آینه رو رو طرف اون بر می گردونه و از تو آینه نگاهش می کنه. همه شونم یه لبخند

« ! خطرناك رو لب شونه

پسره : 29 سال.

« مریم آروم آروم سرشو بالا و پایین می بره و می گه »

ماشاله!ماشااله! ببخشین، متاهل تشریغ دارین؟

پسره : خیر، اما کم کم دیگه خیال شو دارم.

فریبام همونجور که برگشته و به پسره نگاه می کنه، آروم آروم سرشو بالا و پایین می »

« بره و می گه

ایشااله!ایشااله!

شهره : با پدر و مادرتون زندگی می کنین؟

پسره : بعله خانم!

« ! حالا دیگه پسره ترسیده »

فریبا : الان می خوای کجا بری پسر جون؟!

« پسره که دیگه کاملا ترسیده، با حالت التماس می گه »

ببخشین، شما، خ خ خفاش شب که نیستین؟!

« هر سه تا دخترا سراشونو به حالت منفی تکون می دن »

پسره : از این خانمام که پسرا رو می برن دل و روده شونو در می آرن و میفرستن خارجم

نیستین ؟

« بازم دخترا با لبخند سرشون تکون می دن. پسره که دیگه گریه شو گرفته می گه »

پس با من چیکار دارین؟!

فریبا : می خوایم برسونیمت پسر جون! نترس!

پسره : بخدا من از اوناش نیستم!

« فریبا باز آروم می گه »

می دونیم که نیستی، فقط می خوایم یه خرده باهات حرف بزنیم. بشرطی که بهمون راست

بگی!

پسره : چشم خانم!

فریبا : تو اگه ازدواج کنی، به همسرت خیانت می کنی؟

پسره : گه می خورم من خانم جون!

« دخترا همه با هم با حرکت سر می گن »

آفرین! آفرین!

فریبا : تو اگه یه روزی ازدواج کنی به همسرت زور می گی؟

پسره : من غلط می کنم خانم جون!

« دخترا همه با هم با حرکت می گن »

باریک اله! باریک اله!

فریبا : پسرجون بگو ببینم، تو فکر می کنی که مرد موجود برتره؟

پسره : به مرگ مادرم اگه من یه دفعه این فکرو کرده باشم!

« دخترا با حرکت سر و تائید می گن »

آفرین! آفرین!

فریبا : ببین عزیزم، تو خیال می کنی اگه یه دختر بیاد خواستگاری تو، کار بدی کرده؟

پسره : من به گور پدرم می خندم از این خیالا بکنم! اصلا باعث افتخار منه!

« بازم دخترا در حالیکه سرشونو تکون تکون می دن می گن »

باریک اله! باریک اله!

« فریبا در حالی که هنوز همونجور برگشته و پسرو رو نگاه می کنه می گه »

نه، خوبه!

شهره : آره، منم پسندیدمش!

« مریم که با نگاه خریدار پسره رو نگاه می کنه می گه »

همچین پرو و پیمون م هس!

« فریبا در حالی که چشمش به پسره س به مریم می گه

می خوای این یکی رو تو ورش دار! من می رم سراغ بعدی.

« پسره که پاك قاغیه ر باخته، با حالت گریه به مریم نگاه می کنه و می گه »

شما قراره منو ردارین؟!

« مریم فقط بهش لبخند می زنه که پسره شروع می کنه به گریه کردن و می گه »

به قرآن من نون آور پدر و مادر و دو تا خواهرامم! برین تو محل بپرسین! از دیوار صدا

در می آد که از من در نمی آد! من تا حالا سرموتو محل بلند نرکدم! یه نفر از من شکایت

نداره! ترو خدا منو ور ندارین! من اصلا بدرد بخور نیستم! ولی یه دوس دارم خیلی به کار

شماها می آد! اگه بذارین من برم، هر جا خواستین می آرمشو تحویل تون می دم! دهن

مم قرص قرصه! به هیچ کس نمی گم شماها دارین چیکار می کنین! من اگه یه ساعت دیر

کنم مادرم سکته می کنه!

تو همین موقع ماشین می رسه پشت چراغ قرمز و تا م یایسته، پسره ضامن در رو می »

زنه بالا و خودشو پرت می کنه از ماشین بیرون! وقتی خیالشراحت می شه که در امانه،

« بلند می شه و با داد و فریاد می گه

مگه شماها خوار مادر ندارین؟ مگه شماها ناموس ندارین که می افتین دنبال ناموس

مردم؟! آی هوار! مردم برسین!

« تو همین موقع دو سه تا پسر جوون دیگه می آن دور و رش و هر کدوم ازش می پرن »

چی شده؟!

چیکارت کردن؟!

اذیتت کردن؟!

« پسره با حالت فریاد و گریه می گه »

به زور نشوندنم تو مکاشین و هی زیر گوشم پچ پچ می کردن!

« یکی از پسرا یه چیزی آروم در گوشش می گه و که پسره با همون حالت می گه »

نه الحمدلله! یعنی زود خودمو از ماشین پرت کردم بیرون!

ادامه رمان فردا شب





نوع مطلب : رمان، 
برچسب ها : ادامه رمان خواستگاری یا انتخاب فصل چهارم،
لینک های مرتبط :


چهارشنبه 5 تیر 1392 :: نویسنده : دختر قشمی
نظرات ()
دوشنبه 16 مرداد 1396 06:51 ق.ظ
Hey there! I know this is kinda off topic but I'd figured I'd ask.
Would you be interested in exchanging links or maybe guest writing a blog
article or vice-versa? My site addresses a lot of the
same subjects as yours and I feel we could greatly benefit
from each other. If you are interested feel free to send me an email.
I look forward to hearing from you! Superb blog by the way!
شنبه 7 مرداد 1396 02:53 ب.ظ
Spot on with this write-up, I truly believe this amazing site needs much more attention. I'll probably be back again to read more, thanks for the advice!
جمعه 16 تیر 1396 07:15 ب.ظ
I know this if off topic but I'm looking into starting my own weblog and was wondering what all is required
to get set up? I'm assuming having a blog like yours would cost a pretty penny?
I'm not very internet savvy so I'm not 100% certain. Any
suggestions or advice would be greatly appreciated. Many
thanks
پنجشنبه 25 خرداد 1396 07:19 ب.ظ
چلیپا از خود نوشتن در حالی که
ظاهر شدن دلنشین ابتدا آیا
واقعا نشستن بسیار خوب با
من پس از برخی از زمان. جایی درون
جملات شما در واقع موفق به من مؤمن متاسفانه تنها برای while.
من با این حال مشکل خود را با فراز در مفروضات و یک ممکن است را خوب به پر همه کسانی شکاف.
که شما در واقع که می توانید
انجام من خواهد قطعا تا پایان تحت تاثیر قرار داد.
چهارشنبه 23 فروردین 1396 10:31 ق.ظ
Hey I know this is off topic but I was wondering if you knew of any widgets I could add to my blog that automatically tweet my newest twitter updates.
I've been looking for a plug-in like this for quite some time and was hoping maybe
you would have some experience with something like this.
Please let me know if you run into anything.
I truly enjoy reading your blog and I look forward to your new updates.
دوشنبه 21 فروردین 1396 08:13 ب.ظ
This piece of writing presents clear idea in support of the new viewers of
blogging, that in fact how to do blogging.
چهارشنبه 17 مهر 1392 12:24 ق.ظ
سلام لطفا لینک چت رومو منو بزارید تو وبلاگتون
chatfarsi.ir
به اسم چت فارسی
جمعه 28 تیر 1392 04:45 ب.ظ
سلام با تبادل لینک موافقی منو با اسم خرم دولاب بزار خبرم کن
جمعه 7 تیر 1392 10:55 ب.ظ
فکر ماکه بلدی چن . اصلا قسمت ورود اینین خو که بلد بشوم عزیزمه!؟
دختر قشمیاز همون قسمت ورود بالا سایت اصلی میهن بلاگ وارد به
جمعه 7 تیر 1392 11:36 ق.ظ
وا ما خو ناگن چطو نه وبلاگشون چیزه بنویسیم‎ ‎کده دل ما ثبت نام شوکه و اسم و رمزی اس شوکه و بس....
دختر قشمیم فکر ماکه بلدی ؟؟!!!
چهارشنبه 5 تیر 1392 08:51 ب.ظ
رمان خودن خوراک من

الآن یتا نخوندم هزارصفحش اومخونده بله دگه خیله مونده

الا ای هم اخونم
دختر قشمیشریظ نویسندگی این که وبلاگ نویسی بلد بشی فقط همین
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر