تبلیغات
دختر پسرای قشمی - فصل اخر رمان خواستگاری یا انتخاب
 
درباره وبلاگ


سلام

به وبلاگ من خوش اومدی!

اگه میخواین شما هم مدیر باشین مشخصات و ادرس ایمیلتونو توی قسمت تماس با مدیر بفرستید .

مدیر وبلاگ : دختر قشمی
جستجو

آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :

کد متحرک کردن عنوان وب

کد پیغام خوش آمدگویی

کد عروسک مرلین
SongText.in
song code
دختر پسرای قشمی
enjoy your time




فریبرز یه مکث ی کنه و بعد می گه »

نفر سوم

سومی م یه لحظه فکر می کنه و بعد زود می گه »

من می خوام نو خونه بمونم و از پدر و مادرم نگاهداری کنم!

فریبرز یه نگاهی م به اون می کنه و بعد با التماس به نفر چهارم نگاه می کنه و با التماس »

« می گه

نفر چهارم!

« نفر چهارم یه فکری می کنه و بعد زود مثل اینکه یه بهانه یادش اومده باشه می گه »

من تا برادرای بزرگترم نرن خونه بخت، ازدواج نمی کنم!

« فریبرز که گریه ش گرفته، رو می کنه به نفر پنج و با حالت گریه می گه »

نزن! تو از همه شون خوشگل تر و خوشهیکل « تو » نفر پنجم! جون مادرت، تو یکی دیگه

تر و خوش تیپ تری! اصلا مثل گل می کنه! به به به این چشم و ابروی قشنگ!

« پسره می خنده »

فریبرز : به به به این لبخند ملیح! هزار الله و اکبر، دستم تو صورتش نبرده و انمقدر

خوشگله!

« پسره ریشداره »

فریبرز : یه بند و زیر ابرو کنه دیگه از خوشگلی نمی شه تو صورتش نیگا کرد! جون هر

کسی دوست داری، تو یکی دیگه جا نزن!

« پسره سرشو مینداره پایین و می گه »

چی بگم آخه؟ 1 راستش ایشون، هم قشنگن، هم خانم! من می دونم که همه ی برادرام

ایشنونو پسندیدن! خودم همینطور! اما شما فقط به هیکلای ما نگاه کنین! ما پس فردا چه

جوری جلو مردم سر بالا کنیم؟! اگه فقط با این خبر و به گوش مردم برسونه که ما پنج تا

داداش با این هیکل نشستیم تو خونه وبرامون خواستگار اومده، چی جواب مردم رو

بدیم؟! اصلا چه جوری دیگه رومون می شه تو آیینه به صورت خودمون نیگاه کنیم؟! اینم

که راضی شدیم شما تشریف بیارین محضگل روی تو و شایان بود!

فریبا که اینا رو می شنوه، یه مرتبه می زنه زیر گریه و بلند می شه و با حالت دوئیدن، »

از خونه می ره بیرونهمون خونه دم در خونه

فریبرز و شایان و خان دایی و زن پدر، از خاله شایان و بقیه خداحافظی می کنن و از »

خونه می آن بیرون. وقتی می رسن دم ماشین، می بینن فریبا نیس! حالت اضطراب بهشون

« ! درست می ده

فریبرز : کجا گذاشته رفته این دختره؟!

زن پدر : شاید رفته خونه!

فریبرز موبایلشرو در می آره و به خون شون زنگ می زنه و با پدرش صحبت می کنه »

« و بعد تلفن رو قطع می کنه و به بقیه می گه

نه!خونه نرفته!

زن پدر : شاید رفته خونه شهره اینا!

« دوباره فریبرز تلفن می زنه و یه لحظه بعد می گه »

نه! اونجاهام نرفته! جای دیگه رو نداره که بره!

« یه لحظه همه شون می رن تو فکر که یه مرتبه شایان می گه »

من می دونم کجا رفته!

رفیبرز : کجا؟

شایان : بریم خان دایی اینا رو بذاریم خونه تا بهتون بگم.

همون شب تو ماشینشایان و فریبرز، خان دایی و زن پدر رو رسوندن خونه و دوتایی تو ماشین نشستن و »

« در حال حرکت با همدیگه حرف می زنن. شایان پشت فرمو نشسته

دیدی حالا شایان خان! وقتی من می گفتم یه همچین چیزی نمی شه، شما می گفتین بنده

پینو شه م! دیکتاتورم!

شایان : باید خودش تجربه می کرد و به این نتیجه می رسید.

فریبرز : طفلک خیلی سر خورده شد! دنبال هر پسری رفت، طرف غیرت و ناموسشرو

زد زیر بغلشو فرار کرد!

شایان : ماها غیرت و ناموس رو با خیلی چیزای دیگه اشتباه گرفتیم! بدی کار اینجاس!

فریبرز یه لحظه مکث می کنه و بعد ضبط ماشین رو روشن می کنه. نوار داریوش تو »

ضبطه! آهنگ پریا. اول آهنگ پخشمی شه و بعد ش داریوش می خونه : یکی بود یکی

نبود زیر گنبد کبود لخت و عور تنگ غروب سه پری نشسته بود. تو همین موقع به

« ایست بازرسی می رسن و فریبرز ضبط رو خاموش می کنه و می گه

الان فکر می کنن جنایت کردیم!

شایان یه نگاهی به فریبرز می کنه و دوباره ضبط رو روشن می کنه. صدای داریوش »

بلند می شه : زار و زار گریه می کردن پریا مثل ابرای بهار گریه می کردن پریا.

همون شب تو بهشت زهرافریبا خیلی ناراحت، در حالی که آروم آروم داره گریه می کنه، قدم می زنه. اون آهنگی »

که قراره در مورد مادر ساخته بشه، همینجا شروع به پخش شدن می کنه. در هر صورت

همونجوری غمگین، راه می ره تا می رسه به قبر مادرش. یه لحظه مکث می کنه و بعد می

شینه کنار قبر. زانوهاشو می گیره تو بغلشو سرشو میذاره رو زانوهاش.

همون شب تو بهشت زهراشایان و فریبرز، یه جا از دور واستادن و دارن فریبا رو نگاه می کنن. فریبرز می گه »

خیلی غصه داره!

شابان : برو پیش ش.

همون شب تو بهشت زهرافریبا یه لحظه سرشو بلند می کنه و فریبرز رو یه گالن آب دست شه، می بینه. فریبرز »

بهش یه لبخند می زنه و بعد دولا می شه و شروع می کنه روی سنگ قبر رو شستن. وقتی

« کارش تموم می شه، می شینه و یه فاتحه می خونه و بعد به فریبا می گه

تو کار خودتو مردی! حد اقل وقتی یه روزی تو آینه به صورت خودت نگاه کردی، ازش

خجالت نمی کشی! وقتی یادت بیاد سعی خودتو کردی، آروم می شی!

« فریبا یه لحظه به فریبرز خیره می شه و بعد می گه »

فریبرز، راستی چه احساسی داری؟

فریبرز : چی؟ 1

فریبا : برتری!

« یه مکث می کنه و دوباره می گه »

برتری تو انتخاب! برتری تو لباس پوشیدن! برتری تو ورزش کردن! برتری تو آواز

خوندن! خیلی وقته کی خوام ازت اینا رو بپرسم! جدی تو وقتی صدای یه زن رو می

شنوی که مثلا داره آواز می خونه تحریک می شی؟ 1

فریبرز : خب البته فرق می کنه!

فریبا : چه فرقی؟!

فریبرز : اگه من یه گوزن بودم و مثلا فصل بهار بود و تو یه جنگل خیلی با صفام زندگی

می کردم، حتما اگه صدای یه گوزن ماده رو میشنفتم، تحریک می شدم!

یبا یه نگاه بهشمی منه و یه سری تکون می ده و می گه »

همه ش از مامان می خواستم که برام دعا کنه! دعا کنه به آرزوم برسم! همه می گن دعای

مادر به درگاه خدا مستجاب می شه! اما انگار واقعا دست مرده ها از این دنیا کوتاهه!

« یه لحظه مکث می کنه و بعد می گه »

از کجا فهمیدی اومدم اینجا؟

فریبرز : من نفهمیدم!

« با سرش به طرف شایان که دورتر واستاده اشاره می کنه و می گه »

شایان فهمید! خیلی نگران ته!

فریبا یه خرده با تعجب به صورت فریبرز خیره می شه و بعد تند از جاش بلند می شه و

« به جایی که فریبرز اشاره کرده نگاه می کنه، بعد از یه مدت به فریبرز می گه

یعنی ... ؟!

فریبرز : شاید!

« . فریبا دوباره به شایان نگاه می کنه »

همون شب بهشت زهرا

« شایان از همون دور، با نگرانی داره طرف فریبا اینا رو نگاه می کنه »

همون شب بهشت زهرافریبا انگار تازه متوجه شایان و احساسش و احساس خودش می شه! آروم به طرفش »

« حرکت می کنه. وقتی نزدیک شایان میرسه، شایان می گه

سلام فریبا خانم!

« فریبا جواب نمی ده و فقط به شایان نگاه می کنه و یه لحظه بعد می گه »

تو نامزدی چیزی نداری؟

« شایان همونجور که تو چشمای فریبا نگاه می کنه، با حرکت سر جواب منفی می ده »

فریبا : اگه من بیام خواستگاریت، مرد من می شی؟

« شایان با حرکت سر جواب مثبت می ده »

فریبا : اون وقت بعدش سر کوفت نمی زنی ؟

شایان با حرکت سر جواب منفی می ده. فریبا یه لبخند میزنه و از تو انگشت خودش یه »

حلقه در می آره و دست چپ شایان رو می گیره تو دستشو می خواد انگشتر دستش

کنه اما انگشتر کوچیکه و تو انگشت شایان نمی ره! بلافاصله فریبا یه فکری می کنه و از

تو گوشش، یه گوشواره که به صورت حلقه ش در می آره. گوشواره هه اندازه انگشت

« شایانه! هردو می خدن و فریبا گوشواره رو تو انگشت شایان می کنه و می گه

من ترو نامزد کردم!

همون شب بهشت زهرا

« فریبرز با لبخند داره این صحنهها رو می بینه. بعدش می گه »

انگار مرده هام زیاد دست شون از این دنیا کوتاه نیس!

« بعد بحالت جدی، سرشو بر می کردونه طرف قبر مادرش و می گه »

ببین مامان، شما که تو این دنیا انقدر برایی دارین، خب یه دختر خوب و خوشگل و خانوم

واشه من پیدا کنین و بفرستینش خواستگاریم!!

« بعد با حالت اعتراض، در حالیکه دستشرو طرف قبر حرکت می ده می گه »

بعد در حالیکه می خواد کنار قبر مادرش بشینه میگه »!

خب اینطوری می تُرشم تو خونه که

«بذار مشخصاتشو برات بگم به دفعه یه چیز اشتباه برام نفرستی! عرضم به خدمتت که، یه

دختر می خوام قاعده هولو! قدش بلند باشه، چشم وابروش قشنگ باشه، رنگ پوستش...

تو خیابون جلو خونه ی فریبا اینایه ماشین گل زده عروس واستاده. فریبا با لباس عروسی و شایان با لباس دامادی، دارن »

می رن که سوارش بشن. پدر و زن پدر و فریبا و شهره و مریم و چند تا دختر دیگه م،

بعلاوه ی عده ای مهمون اونجا جمع شدن. فریبا و شایان سوار ماشین م یشن و می رن ماه

« عسل

« موزیک شاد باید پخش شود «

وقتی ماشین فریبا اینا داره حرکت می کنه، فریبرز چند تا قدم می ره جلو و می ایسته و »

« براش دست تکون می ده وبا حالت محکم می گه

الهی فریبا بری و دیگه.

« بعد می خنده و آروم می گه »

خوشبخت بشی!

تا ماشین از دید دوربین خارج می شه، فریبرز بر می گرده طرف مهمونا که یه مرتبه می »

بینه، شهره و مریم و چند تا دختر دیگه، هر کدوم یه شاخه گل رز دست شونه و تو خط

واستادن و به فریبرز می خندن!

حالت خنده شیطنت آمیزه!

در واقع میس خوان همگی فریبرز رو خواستگاری کنن!

فریبرز تا اونا رو میبینه، یه مرتبه بر می گرده و چند قدم فرار می کنه و بعد یه مرتبه می

« ایسته و با خودش می گه

عجب خری م من؟! چرا فرار می کنم؟!

« بعد بر می گرده طرف دخترا و با دستش و انگشتاش، عدد 4 رو نشون می ده و م یگه »

نفرات اول تا چهارم عقدی ن و بقیه صیغه ! از اول باهاتون طی کرده باشم تا بعدا توش

حرف در نیاد !!!

پایان





نوع مطلب : رمان، 
برچسب ها : فصل اخر رمان خواستگاری یا انتخاب،
لینک های مرتبط :


پنجشنبه 6 تیر 1392 :: نویسنده : دختر قشمی
نظرات ()
پنجشنبه 16 آذر 1396 09:20 ب.ظ
What's up Dear, are you really visiting this web site on a regular basis, if so then you
will definitely take nice knowledge.
دوشنبه 13 شهریور 1396 04:17 ق.ظ
Howdy! This article couldn't be written any better! Reading through
this post reminds me of my previous roommate! He continually kept talking about this.
I am going to forward this article to him. Pretty sure he's going to have a very good read.
Thanks for sharing!
شنبه 7 مرداد 1396 08:26 ب.ظ
It's very straightforward to find out any matter on net as compared to books, as I found this piece of
writing at this web page.
یکشنبه 4 تیر 1396 11:44 ب.ظ
core از خود نوشتن در حالی که ظاهر شدن مناسب در
آغاز آیا واقعا نشستن بسیار خوب با
من پس از برخی از زمان. جایی در سراسر جملات شما در واقع قادر به من مؤمن اما فقط برای بسیار
در حالی که کوتاه. من هنوز
مشکل خود را با فراز در مفروضات و شما ممکن است را خوب به کمک پر همه کسانی شکاف.

اگر شما در واقع که می توانید انجام من را قطعا تا پایان مجذوب.
سه شنبه 22 فروردین 1396 09:19 ب.ظ
Write more, thats all I have to say. Literally, it seems as though you relied on the video to make your point.
You clearly know what youre talking about, why waste your
intelligence on just posting videos to your weblog when you could be giving us something
enlightening to read?
دوشنبه 21 فروردین 1396 07:33 ب.ظ
Thanks for another informative site. Where else could I am getting that type of information written in such an ideal manner?

I have a undertaking that I'm simply now working on, and I've been on the glance out for such information.
دوشنبه 21 فروردین 1396 05:53 ق.ظ
Greetings! I know this is kind of off topic but I
was wondering which blog platform are you using for this site?
I'm getting tired of Wordpress because I've had issues with hackers and I'm looking at alternatives for another platform.

I would be awesome if you could point me in the direction of
a good platform.
سه شنبه 5 آذر 1392 09:11 ب.ظ
مریم جون چرا زود عصبی میشی اشکی فقط نظر داد نقد موجب پیشرفته گلم.....
دوشنبه 27 آبان 1392 11:01 ب.ظ
چهارشنبه 10 مهر 1392 04:54 ب.ظ
بچه های قشم
جمعه 15 شهریور 1392 05:31 ق.ظ
این روزها یکـــرنگ که باشی چشمشان را می زنی..!
خسته می شوند از رنگ تکـــراریت…
این روزهـــا دوره رنگین کمــــان هاست..!
سه شنبه 12 شهریور 1392 01:48 ق.ظ
سلام دختر خوشگل قشمی بدون تعارف وب خشک و بی روحی داری خودت که اینجوری نیستی
دختر قشمیببین پسر خوب من وقتم کمه واسه وبلاگ نویسی مشکلم فقط همینه در هر صورت سعی میکنم بهترش کنم
شنبه 29 تیر 1392 09:16 ب.ظ
شلام خوبی شما من دانشجوی دانشگاه فرهنگیان هستم. میخواستم با شما تلفنی صحبت منم در رابطه با ساختن وبلاگو خواهش میکنم
شنبه 15 تیر 1392 04:11 ب.ظ
ﻫﻤﯿﻨﻘﺪﺭ ﻣﯿﺪﺍﻧﻢ ﮐﻪ ﻣﺎ ﺯﻧﺪﮔﯽ ﻧﻤﯿﮑﻨﯿﻢ...
ﮔﺬﺭﺍﻥ ﺍﺳﺖ
ﺳﻮﺯﻥ، ﻧﺦ ﮐﺮﺩﻩ ﺍﯾﻢ...
ﺭﻭﺯ ﺭﺍ ﺑﻪ ﺷﺐ ﻭ ﺷﺐ ﺭﺍ ﺑﻪ ﻓﺮﺩﺍ
ﻣﯿﺪﻭﺯﯾﻢ!
آپم
جمعه 7 تیر 1392 10:50 ب.ظ
مریم خانم گل گلاب گلدون شکسته ی زشت بدریخت بیوتیفولم من چطور باید وارد عضویت خودم بشم و آپ کنم ؟ ‎:-)‎‏ ‎:-D‎‏ ‎:-|‎
جمعه 7 تیر 1392 10:45 ب.ظ
سلام ... کسه بی من نمیتواسد دگه کسه به من نمیبوسد په من چکار بکنم؟ عی خدا ‎;-(‎
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر